کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

دماوند جبهه غربي
سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥  

امسال خيلي دلم مي خواست كه در روز جشن تيرگان و روز ملي دماوند بتونم دماوند را صعود كنم ولي نشد. اميدوارم سال ديگه اين آروزيم تحقق پيدا كنه.پنجشنبه 4 مردادماه از تهران به سمت پلور حركت كرديم. راهنماي مسيرمان آقاي اصلاني بودند ولي ايشان در مورد مسير يابي اشتباه كردند و بجاي اينكه به سمت لار برويم به سمت رينه رفتيم .و توي جاده  خاكي در بيشتر سربالايي ها ميني بوس حركت نمي كرد و مجبور بوديم كه پياده  شويم و حل بدهيم البته و اينقدر خاك خورديم كه حد نداشت. در مسير بارگاه سوم نمايان  شد و تازه فهميديم كه راه را اشتباه آمديم . خلاصه برگشتيم پايين و ميني بوس هم گفت نمي آيد و مجبور شديم نيسان بگيريم و اين خودش 4 ساعت از وقت ما را تلف كرد. خلاصه با نيسان سواري هم دردسر هاي خودش را داره كلي هم اينجا خاك خورديم , وقتی كه به  پاركينگ رسيديم همديگر را نمي شناختيم. بعد از نهار به سمت پناهگاه سيمرغ حركت كرديم. كوله ها سنگين بود و اين حركت بچه ها را كند كرده بود و ساعت ۷ به جانپناه  رسيديم و غروب زيبايي را بر فراز آزاد كوه نظاره گر بوديم جای همه خالي .

غروب زيبا و رويايي آزاد كوه

محسن انواري با ميثم از جبهه شمالي آمده بودند و به استقبالمان آمدند .چادر ها برپا شد و بساط شام را راه انداختيم. آنقدر گرسنه بوديم كه نفهميديم چه جوري همه سوپ مرغ رو در چند دقيقه خورديم. چند تا از بچه ها ارتفاع زده شده بودند و تا صبح حالشون بد بود. من كه نتوستم بخوابم , البته از سرو صداي تيم هاي ديگه كه تا صبح مي رفتند و مي آمدند. صبح بعد از صبحانه ساعت 5:30 حركت كرديم مسير شيب ملايمي دارد ولي فقط طولاي است. در ميانه راه دو تا از بچه ها بخاطر سردردي كه داشتند ما جدا شدند و به پناهگاه برگشتند.ساعت 11:30 به قله رسيديم و تيم فرشيد را كه از شمالي صعود كرده بودند به ما ملحق شدند.

اين هم زمانی عكاس حظور خود را در عكس به ثبت ميرساند.
وقتي به قله رسيدم يه حسي عجيبي داشتم كه نمي تونم توصيف كنم ; وقتي بر بلنداي بام ايران زمين ايستادي و اگر امكان داشت مي تونستي تمام ايران را ببيني, يك شور و شعف خاصي به انسان دست مي دهد. هنوز هم وقتی تصور مي كنم انرژي مي گيرم.نمي دونم چرا ولي در آن لحظه بغض گلويم را گرفته بود .  
نمي دونم چرا ...؟ولي براي دوستان قديمي ام, دوستاني كه با هم كوه مي رفتيم خيلي دلم تنگ شده بود; امير , عباس ,ندا , جمشيد, عماد , ساره , رضا , شهاب , وحيد و ... جاي همهشون اونجا خالي بود و همه رو ياد كردم حتي دوستان خوب كرماني ام اشرف , نيكو  و نجمه از بچه هاي قديمي فقط ليلي و ليلا توي اين برنامه با هم بوديم. براي همه بچه ها اس ام اس زدم ; امير جواب داد و خط الراس ورزا بود.

محسن و محسن 

نيم ساعتي روي قله بوديم و بعد از چند عكس يادگاري فرود را آغاز كرديم. شن اسكي غربي واقعا محشره ; كمتر 2از ساعت به پناهگاه سيمرغ رسيديم و از مراسم استقبال بچه ها واقعا شوكه شدم. واقعا دستشون درد نكنه تا حالا اينجوري پذيرايي نشده بودم.يه كم سردرد داشتم اون هم بخاطر اين بود كه خيلي زود ارتفاع كم كرده بودم.

دوسه عكس يادگاري از سيمرغ و سپس بار بنديلمان را جمع و جور كرديم و كوله بر دوش به سمت پاركينگ برگشتيم. قرار بود دو نيسان دنبالمان بيايد ولی ظاهرا يكي تصادف كرده بود . خلاصه تعداي از بچه ها با نيسان برگشتند و ما مانديم تا نيسان برگردد . 2 ساعتي منتظر شديم تا نيسان برگشت. خيلي خيلي دير به پلور رسيديم و به سمت تهران حركت كرديم. به اميد آنكه دوباره به ديدارش بيايم.


 
 
سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥  

غروب ...

ريخته سرخ غروب
جابجا بر سنگ.
كوه خاموش است.
مانده بر دامن دشت
خرمن رنگ كبود.
...
تيرگي مي آيد
دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.
سهراب سپهري


 
 
دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥  

دماوند جبهه غربي

پناهگاه سيمرغ