کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

ورجین
دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦  

  

 

 

... تنهایی و لذت رها بودن 


 
نيكول فريدني
شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦  

 او هم رفت...

نيكول فريدني در 28 دي ماه 1314 در شيراز به دنيا آمد  و از 14 سالگي دوربين دست گرفت و عكاسي كرد.و دست روزگار او را در سن 14 سالگي به كرمان كشاند؛ جايي كه قرار بوداستعداد عكاسي او آنجا شكوفا شود.


عباث درباره نيكول اينگونه ميگويد:

...... در شخص نيكول به عنوان يك عكاس راز ديگري نهفته است . عكاسي از او به جادوي لنز و نگاه موجود ديگري ساخته است. نيكول در عكس هايش سمتي راز آميز و ناپيدا از وطن را به تماشا مي كشاند همان سمتي كه ما آن را ناديده انگاشته وآسان از كنار آن گذشته و مي گذريم راز كار در اين است كه نيكل وطن ما را به ما نشان مي دهد در هياهوي شهر در سرعتي كه براي رسيدن داريم در سفر هايي كه فقط مي رويم آن هم با هواپيما آنچه از ما گرفته ميشود فرصت ديدن است ......

...... وخودش ماجراي زندگي‌اش را اين‌گونه تعريف مي‌كند؛ «پدر من در طرح معروف «ترومن» شاغل بود و شخصي به نام «حسين شريفي» هم متصدي عكاسي «اصل چهار» بود. او گاهي از من مي‌خواست در خشك‌كردن عكس‌ها كمكش كنم.در آن چهارديواري تاريك، تمام عشق و علاقه من به عكاسي زاده شد. بعد از مدتي با اصرار از حسين آقا خواستم اجازه دهد عكاسي كنم. ابتدا مخالفت كرد و گفت: «تو عكاسي بلد نيستي». راست مي‌گفت بلد نبودم اما قول دادم زود ياد بگيرم.او هم سرانجام يك دستگاه دوربين «زايسي ايكون 6×6» و يك حلقه فيلم «ارتو كروماتيك گورت» به من داد و من كه مي‌خواستم از ابرهاي در هم پيچيده در زمينه آسمان آبي عكس بگيرم، روي لنز دوربين فيلتر قرمز گذاشتم؛ غافل از اينكه فيلم ارتوكروماتيك در مقابل نور قرمز حساسيت ندارد و در نتيجه كل فيلم‌ها خراب از آب درآمد.پدرم وقتي علاقه مرا به عكاسي ديد، يك دوربين 35 ميلي‌متري آرگوس برايم خريد؛ بعدتر هم يك نيكون اس-2. شب و روزم شده بود عكاسي؛ با چند تا از دوستان‌ام، سوار دوچرخه مي‌شديم و ركاب‌زنان فاصله 6 فرسنگي كرمان – ماهان را طي مي‌كرديم. بعدازظهر خسته و خاك‌آلود به تاريكخانه كوچكم مي‌رفتم و فيلم‌ها را ظاهر مي‌كردم. آن تاريكخانه را با خون دل از مقواي كلفت درست كرده بودم و چند تشك و يك تانك ظهور كوچك و  يك دستگاه آگرانديسور هم برايش تهيه كرده بودم.همان ابتداي كار يكي از دوستان پدرم به نام سمبات – كه نقاش آبرنگ بود – به ديدار ما آمد؛ عكس‌هاي مرا كه به در و ديوار آويزان كرده بودم ديد و از عكاس آنها سؤال كرد. وقتي پدر گفت آنها را من گرفته‌ام، سمبات سفارش كرد كه موضوع را سرسري نگيرد و روي من سرمايه‌‌گذاري كند. اين موضوع را مرحوم سهرابي – عكاس زرتشتي دهه30 - هم به پدرم گفته بود. او در آن سال‌ها در خيابان شاپور (شريعتي فعلي) مغازه داشت.هر وقت براي انجام بعضي كارها به او مراجعه مي‌كردم، سفارش مي‌كرد كه عكاسي را جدي بگيرم.سفارش اطرافيان باعث شد كه پدرم 2 حلقه فيلم رنگي نگاتيو رنگي آگفا از مؤسسه آگفا در تهران – كه تازه كار رنگي را آغاز كرده بود – بياورد و من با وسواس، آنها را از آثار و طبيعت كرمان و اطراف آن پر كردم. بعد آنها را به فرودگاه بردم و به افسري كه با هواپيماي نظامي به تهران مي‌رفت دادم و گفتم بي‌زحمت آنها را به فروشگاه آگفا در چهارراه استانبول برسانيد».بعد از مدتي، يك روز به دفتر پدرم در «اصل چهار» رفتم و عكس رنگي امامزاده دهستان (اختيارآباد، 18 كيلومتري كرمان) را روي ميزش ديدم؛ گفتم «اين عكس را من گرفته‌ام». گفت نه، اين عكس را يك آمريكايي گرفته و به من داده كه روي ميزم بگذارم. گفتم مطمئنم اين عكس را من گرفته‌ام؛ اين دوربين من است، از همين زاويه، همين موقع روز خودم با دوچرخه رفته بودم! بالاخره پدرم كشوي ميزش را باز كرد و تمام عكس‌هايي كه من گرفته بودم و چاپ شده بود را بيرون آورد و به من داد. با ولع آنها را نگاه كردم، به خانه رفتم و آنها را به مادرم نشان دادم. روز بعد هم عكس‌ها را به دبيرستان بردم و به مدير دبيرستان نشان دادم، او هم دستور داد كه آنها را روي پانل زير ويترين تابلوي اعلانات مدرسه بگذارند. آن روز بهترين روز عمرم بود. بچه‌ها براي ديدن عكس‌ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و اين نقطه شروع كار عكاسي من بود».

 همشهری آنلاین.


 
ایگل - توچال
سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦  

توچال از ایگل

1 دی ماه 86

از توچال بخاطر شلوغی مسیر هایش اصلا خوشم نمی آید.یکی از دلایل کوهنوردیم پناه بردن به آرامش و سکوت کوهستان از شلوغی شهر و شهرنشینی است.آخرین باری که رفتم توچال برمی گردد به شهریور 84 آن هم یک صعود شبانه .بعد از دو سال و چند ماه می خواستم بروم توچال و این بار هم صعود شبانه.چند بار ساعت حرکت از طرف سرپرست برنامه تغییر کرد تا نهایتا قرار شد ساعت 11شب فلکه چهارم تهران پارس باشیم.شام تقریبا مفصلی خوردم و بخاطر دور بودن مسافت محل قرار یک ساعت و نیم زودتر راه افتادم.از خونه که اومدم بیرون یخ زدم،با اینکه سایتهای هواشناسی روچک کرده بودم باروم نمی شد اینقدر هوا سرد باشه.سایت هواشناسی www.snow-forecast.com هوای صاف با باد 35کیلومتر شمال غربی و سرمای 25- و سرمای باد 39- را برای شب قله پیش بینی کرده بود و صبح از سرمای هوا و باد کاسته میشد ولی سرعت باد افزایش داشت و به 45 کیلومتر غربی می رسید.عصر برف تازه باریده بود و این کار ما را سخت تر می کرد.زودتر از موعد مقرر به تهران پارس رسیدم و تا رسیدن بچه ها که جز وحید همه تاخیر داشتند بالا پایین می پریدم تا یخ نزنم.حسین و سپس حامد و خانم ابریشمی سرپرست برنامه هم رسیدند.با چک و چونه زدن بالاخره یکی ازراننده ها حاضر شد ما رو تا ایگل ببرد .با تاخیر نیم ساعته راه افتادیم و 1:15 به ایگل رسیدیم.آسمانی صاف و یک شب مهتابی در آخرین شب زمستانی .سکوت سنگینی بر روستا حاکم بود و فقط صدای حرکت ما بر روی برف بود که این سکوت را می شکست.برای اینکه بتوانیم از نور مهتاب نهایت استفاده رو ببریم ،مجبور بودیم سریعتر حرکت کنیم .شاخه های درختان پوشیده از برف بود و کوچه باغهای روستا زیر نور مهتاب زیبایی خیره کننده داشت.حیف که زمانی برای عکاسی نداشتیم.گذر از باغهای روستا و عبور از زیر درختها و سنگ چین های آن هم برای خودش داستانی داشت .باغهای روستا تمام شده بود و قله خیلی دور زیر نور مهتاب دیده می شد.همه جا برف بود و سپیدی و پیش رو یک یال بلند و طولانی.ساعت 2:30 بامداد بود و تا غروب ماه نیم ساعتی بیشتر فرصت نداشتیم و می بایست سریعتر حرکت می کردیم ،ولی با توجه به بارش عصر دیروز حجم برف کوبی خیلی زیاد بود.امیدوار بودیم که روی یال اصلی (عکس بالا)برف کمتر باشد.به نوبت برف کوبی می کردیم و در جاهایی که حجم برف زیاد بود فقط مجتبی و حسین بودند که می توانستند برف بکوبند و ما می بایست شنا می کردیم.ماه غروب کرده بود و سرما لحظه به لحظه بیشتر می شد.سوزش و درد شدیدی را در سر انگشتان دستم احساس می کردم،دیگر دستکش خالی جواب نمیداد مجبورم کرد که روکش دستکش بپوشم.از سوزش و درد انگشتام کاسته شده بود .نوبت به من رسید که برم جلو برای برف کوبی .هر چه به بالای یال فرعی نزدیک تر می شدم با حجم برف بیشتری رو برو می شد تا جایی که تا کمر توی برف بودم و عملا برف کوبی من فایده نداشت و بیشتر باعث اتلاف وقت می شد.حامد رفت جلو و من پست سر آخرین نفر که وحید بود قرار گرفتم.تلاش حامد هم بی نتیجه بود و قرار شد بعد از چند دقیقه استراحت حسین و مجتبی برف کوبی رو ادامه دهند.

یالی که از باغهای روستا شروع میشود و به یال اصلی می رسد

کم کم هوا روشنتر می شد و خورشید داشت یواش یواش خودش رو بالا می کشید.این هم عکس طلوع خورشید!.قبل از رسیدن به ابتدای یال اصلی لباس اضافه کردیم.روی یال اصلی (عکس اول)باد بیشتر برف های را با خودش برده بود و عملا برف کوبی نداشتیم ،ولی باد خیلی شدید بود و ازپودر برف ها رو توی صورت میزد .حدود 8:30 بود که سنگ چین ها رسیدیم.تجربگی باعث شده بود برای این برنامه کفش تک پوش بپوش،با اینکه حتی چندین برنامه دو روزه هم رفته اودم و بهش مطمئن بودم ولی انگاری در این برنامه جواب نمی داد و از وقتی که روی یال اصلی قرار گرفته بودیم سوزش و درد را در انگشتان پا احساس می کردم ولی سعی می کردم مرتبا با انگشتام بازی کنم و گرمشون کنم.پشت سنگ چین ها دور هم جمع شدیم.باد شدید بود و اصلا نمی شد حتی یک لحظه هم ایستاد به زحمت در کوله رو باز کردم و فقط یک شکلات کاکائو خوردم و کلاه طوفان و دستکش پرم رو از کوله ام درآوردم و پوشیدم.فقط در همین چند لحظه عینکم رو برداشتم بودم مژه های چشمم به هم چسبیده بود و یخ زد.خستگی و بی خوابی و باد اجازه نمی داد سریعتر حرکت کنیم.ساعت 12 بود که به دست به سنگ های زیر قله رسیدیم و مهدی و سعید دو نفر از بچه های باشگاه منتظرمان بودند.نزدیک قله باد شدت بیشتری پیدا کرده بود و به سختی حرکت می کردیم تا جایی که خانم سرپرست رو داشت باد می برد.نهایتا 12:35 قله رسیدیم کل مسیر حدود 8 کیلومتر .11:45 دقیقه!اصلا فکر نمی کردیم اینقدر برنامه طول بکشد.جانپناه پر بود از کوهنورد ها،جای سوزن انداختن نبود.می بایست تحمل می کردیم چوت چاره ای نبود.مهدی به همه چایی داد و کمی اوضاع بهتر شد. 13:15 به سمت ایستگاه 7 راه افتادیم.ایستگاه 7 پر بود از اسکی باز ها و حالاکو تا نوبت به ما برسه . من نمی دونم چرا اسکی باز ها در یک صف دیگه می ایستند و کوهنوردان و بقیه در یک صف دیگر؟بخاطر باد هم مرتبا تله رو خاموش می کردند.ایستگاه پنج خیلی بد تر بود ،دو ساعتی معطلی داشت تا سوار کابین شدیم.اینقدر خسته بودم که خوابم بردوقتی از تکان های کابین بیدار شدم دیدم هنوز توی کابین هستیم و کابین حرکت نمی کنه و بین زمین و آسمان هستیم.باز هم بخاطر شدت باد تله رو خاموش کرده بودند.ترجیح دادم باز هم بخوابم.بالاخره 5 عصر به ایستگاه یک رسیدیم.خیلی دیر بود و ماشین هم توی این شب چله ای بد گیر می اومد.6:45 بود که به خونه رسیدم .اینقدر خسته و گرسنه بود که حد نداشت اول یک فکری برای این شکم وامونده کردم و به خودم گفتم یک چرتی می زنم و بعدش می روم دوش بگیرم.وقتی چشمام رو باز کردم ساعت 6:30 صبح بود .با تاخیر یک ساعته به سر کار رسیدم.

* فایل GPS مسیر را می توانید از اینجا دانلود کنید.

* دستگاه GPS از نوع etrex Vista و بیضوی مبنا Map Datum= WGS84 بوده است.


کلمات کلیدی: توچال ،کلمات کلیدی: ایگل
 
دستگاه ناوبري منحصر بفرد
یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦  

دانشمندان روسيه دستگاه ناوبري منحصر بفرد ساختند

دانشمندان روسيه از انستيتو ساخت دستگاه هاي فضايي،دستگاه ناوبري (دستگاه راهنما و ردياب) با نام "Glospace" ساختند که مي تواندهمزمان از سه سيستم ناوبري ماهواره اي، يعني گلوناس روسي، GPS آمريکايي و گاليله GALILEO که اکنون در اروپا در دست ساخت است،امواج و اطلاعات را دريافت کند.
"يوري کاراليوف" مدير کل و طراح ارشد اين انستيتو اظهار داشت: "ما به خريداران، گيرنده هايي را پيشنهاد مي دهيم که داراي ويژگي هاي منحصر بفرد است: همزمان امواج را از تمامي ماهواره هايي که در بالاي سر کاربر وجود دارند، دريافت مي کند. در جهان چنين دستگاهي همتا ندارد".به گفته وي، گيرنده هايي که اکنون در بازار وجود دارند، امواج را تنها از گروه ماهواره هاي آمريکايي (Navstar GPS) گرفته و تنها مي توانند امواج غير نظامي  GPSرا دريافت کنند.کاراليوف افزود: "دستگاه ما "Glospace" که کارکرد آن را به رئيس جمهور روسيه نشان داديم، همزمان امواج تمامي ماهواره هايي که بالاي سر مصرف کننده هستند را ترکيب مي کند. اين شامل 4-5 ماهواره رديابي-راهنمايي روسي، شش-هشت ماهواره آمريکايي به علاوه ماهواره سيستم اروپايي گاليله GALILEO است.اروپايي ها فعلاً تنها يک ماهواره از چنين نوعي دارند".
بهاي اين گيرنده روسي "Glospace" برابر با ناويگاتورهاي خارجي بوده و حدود 15-18 هزار روبل (حدود 700 دلار) مي باشد.صفحه نمايشي دستگاه اجازه مي دهد که نه تنها کوچکترين جزئيات تصاوير را ديد، بلکه فيلم و عکس نگاه کرد و فايل هاي صوتي ديجيتالي را نيز گوش داد،علاوه بر اين مجهز به ساعت و بازي نيز مي باشد.

 خبرگزاري «نووستي»


 
این صبح ...
شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦  

 

 

این صبح ...

و این بامداد پاک

"دردا که با برآمدن خورشید

دیگر نه آن صفای خوش‌آیند است".


کلمات کلیدی: خانه برفی ،کلمات کلیدی: ایگلو ،کلمات کلیدی: اتاق تی