کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

شب يلدا
پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦  

الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر!

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر!


 
حرف پاييزي
دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦  

 

by : Mohsen@2006

پاييز هيچ حرف تازه‌اي براي گفتن ندارد
با اين همه
وقتي از منبر باد بالا مي‌رود
درخت‌ها چه زود به گريه مي‌افتند .

ارفع ده ؛ آذر ماه85


 
شهداد،۸۶
دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦  

اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!

قيصر امين پور.

 ميثم...شهداد؛دشت لوت.


 
كلبه جنگلي
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦  



می رویید در جنگل. خاموشی رویا بود
شبنم ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در
هر... آیا بود؟
خورشیدی در هر مشت. بام نگه بالا بود
می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.
تنهایی، تنها بود
ناپیدا، پیدا بود
"او" آنجا، آنجا بود.


سهراب سپهري

سنگه چال- آبان ماه 86

 
كهار ناز
شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦  

اولين برف پاييزي...

خط الراس كهار- ميشه نو - ناز


كهار ؛ چهارم آبان ماه

با تاخير راه افتاديم ،دوست بزرگوارم كمي رسيد.جاده كلوان زيبايي خاص خودش رو داره،مخصوصا توي اين فصل خزون.شب قبل بارون زده بود و بوي نم بارون همه جا پراكنده بود .پنجره ميني بوس رو كمي باز كردم ،زنده شدم .هر چند بخاطر سرماخوردگيم نمي تونستم درست نفس بكشم .انگار اين هوا به من نمي ساخت.هر دم و بازدم چندين سرفه به همراه داشت.روي كهار برف نشسته بود. اولين برف پاييزي !قرار بود كه دو تيم بشيم.اولي نازو كهار و دومي فقط كهار كه برنامه اصلي هم همين بود.اگر تنها خودم بودم،خط الراس ناز به كها رو اجرا مي كردم.بيشتر به خاطر مسير برگشت ؛چون يالي كه به ميشه نو و ناز ختم ميشه شيب تند تري داره و يال طولاني تري نسبت به يال كهاره و لامصبي هر چي ميري تمومي نداره.از يال كهار رفيتم.تو باغهاي بالاي روستا صبحانه خورديم.ما 9 نفر بوديم و تيم كهار هم 11 نفر.بچه هاي تيم رو به خوبي مي شناختم ؛قرار شد يك صعود آزاد داشته باشيم.تنهايي صعود رو خيلي دوست دارم.تا پناهگاه هر كس با سرعت خودش بياد،از اونجا به بعد با يك سرعت ثابت بريم.هوا فوق العاده عالي بود.با تاخير بقيه هم رسيدند.يك استراحت 15 دقيقه اي و سپس ادامه حركت. دو نفر از بچه ها قرار شد بمانند و با تيم كهار صعود كنند.با يك سرعت ثابت حركت مي كرديم ولي همين باعث شده بود كه بين نفرات فاصله بيافتد.هر ارتفاع مي گرفتم تنفسم بدتر مي شد و سرفه ام بيشتر شده بود.زير قله يك استراحت كوتاه كرديم تا بچه برسند.زير قله كمي برف بود.در مجموع 3:30 تا كهار.با توجه با وضعيتم به ناز نرفتم و فقط رضا و ابوذر رفتند.بقيه هم تصميم به ماندن گرفتند.روي قله باد سردي مي وزيد و همين گرماي آفتاب را دلپذير تر مي كرد.منتظر تيم دوم بوديم تا اونها هم برسند و با اونها برگرديم اما اين انتظار 2 ساعتي طول كشبد كه من ترجيح دادم اين فرصت رو از دست ندهم و بخوابم.با بچه ها برگشتيم جانپناه كهار و بعد از نهار هم برگشتيم روستا.6 پايين بوديم.برگشتمون بيشتر طول كشيد.