کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

خرسان
یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦  

خط الراس گردون كوه - خرسان

خطالراس گردون كوه - خرسان - علم كوه


محسن ، محسن بيدار شو ببينم؛ "ها چي شده رسيديم".نه بابا خواب ديدي خوش باشه!تازه سياه بيشه هستيم.مي گم با اين ترافيك كه من مي بينم غروب هم به رودبارك برسيم ،شانس آورديم."خوب مي گي من چيكار كنم؟".كاري نمي تونيم بكنيم.برنامه اصلي كه كنسله. من دو تا پيشنهاد دارم.يكي اينكه فقط بريم علم چال و بخور و بخواب.دومي اينكه بريم حصار چال و از آنجا منار و ستاره و دست آخر هم خرسان.محسن و مجيد با دومي بيشتر موافق بودند؛در نتيجه برنامه خرسان از علم چال و يخچال غربي و به خرسان از حصار چال تغيير كرد.2:30 عصر روز پنجشنبه 18 مرداد ماه به قرارگاه رودبارك رسيديم.آقاي ستوده و شجاعي از بچه هاي باشگاه رو ديدم كه به قصد صعود علم به حصار چال مي رفتند.صحبت كوتاهي با هم داشتيم و خيلي خوش شانس بوديم كه مي تونستيم با ماشين آنها برگرديم .5:30 عصر تازه تنگ گلو بوديم.ده دقيقه اي طول کشيد تا کفش پوشيديم و حاضر شديم.مسير خيلي شلوغ يود.محسن جلودار شد و از مسيرسمت راست رفتيم.دقيقا مسير روبروي آنها.کمتر از يک ساعت حصار چال بوديم.کلي دنبال نيم برنامه 3000 گشتيم و لي حبري ازشون نبود.هوا تاريک شده بود که محسن و مجيد چادر رو برپا کردند.توي اين فاصله يک سري به چادر سعيد شجاعي زدم .خدايي از نسکافه داغ و شکلات نمي شد گذشت .دلمون رو خوش کرده بوديم که فردا تپل مي خوابيم.اما از 4 صبح که تيم ها کم کم راه مي افتادند؛ واقعا نمي شد خوابيد. مخصوصا يک تيم اصفهاني با اون سرپرستش که انگاري بلند گو قورت داده بود و به اندازه عالم و آدم حرف مي زد. وقتي 7:30 از خواب بيدار بشي، زودتر از 8:20 نمي توني راه بيافتي.مسيرمون به سمت گردنه هزار چم  بود.
زير گردنه دو تا درياچه کوچک و قشنگ و آرامي بود که به نظرم جاي خيلي مناسبي براي شب ماني مي آمد.از يک يال که به گردون کوه شمالي منتهي مي شد، سوار خط الراس شديم.استراحتي نيم ساعته روي قله.  انگاري هيچ کس حال و حوصله برنامه نداشت؛ محصوصا مجيد که از ديشب سر درد داشت و تا صبح نخوابيده بود. از اينجا ديواره 150 متري منار ابهت و عظمت خاصي داشت.يکي دو تا کله قندي رو رد کرديم تا رسيديم پاي منار. مجيد زير منار رو از سمت چپ تراورس کرد تا ادامه مسير رو ببينه.ما هم از بالاي قله مير رو بررسي کرديم از بالا که راه نمي داد و برگشتيم پايين.مجيد جلو تر رفته بود و محسن پشت سرش بود .مي بايست دو تا دهليز زير قله رد مي کرديم. خيلي سخت به نظر مي رسيد، ولي وقتي درگير شديم مشکل چنداني نداشت. بقول محسن ادامه خط الراس زندگي بود.استراحتي کوتاه روي ستاره و ادامه خط الراس تا خرسان. محسن مي گفت پارسال از گردنه مابين خرسان و ستاره برگشته بود، ولي امسال اون مسير تا کف يخچال خرسان پوشيده از برف بود و فرود از آن براي ما که حتي کلنگ هم نداشتيم ميسر نبود.مجيد از مسيري که برف نداشت يه راهي پيدا کرد و به بدختي خودش رو به پايين رسوند.بين من و محسن بحث بود که از کدام مسير برگرديم. به نظرم گردنه بين منار و گردون کوه براحتي ما رو تا کف يخچال مي رسوند فقط بايد اون دو تا دهليز زير منار رو رد مي کرديم؛ ولي محسن معتقد بود که ريسک نکنيم . تا دره 3000 فرود بريم و از آنجا بياييم روي گردنه گردون کوه و بعدش هم حصار چال. نمي دونم چرا اينقدر اصرار داشت از اون مسير بريم.من هم موافقم که بعضي مواقع نبايد ريسک کرد و اصلا ارزش ريسک رو نداره. اين رو هم بگم که قبل از اينکه بين اين دو مسير يکي رو انتخاب کنيم.گردنه بين ستاره و منار رو هم تست کرديم  ولي يک شکست منتضحانه اي خورديم.کاملا بايد اين مسير رو فراموش کرد؛ اصلا و ابدا راه نمي ده.ما عقلمون را سپرده بويم به اين مجيد(البته در داشتنش کمي شک داريم!!!) و اون کف يخچال دراز کشيده بود و مي گفت برويد چپ يا راست.200محست بالا بود. قرار شد من برم اگر راه دا محسن هم بياد. متري رو با بدبختي پايين آمدم.گيره ها همه ناخني و به زير پام هم اصلا مطمئن نبودم.يه جا گيره مطمئن پيدا نمي کردم و در موقعيت  مناسبي هم نبودم ، پام هم شروع کرده بود به گيتار زدن.اشکم در اومده بود اگر دستم ول ميشد ديگخ کاري نمي تونستم بکنم رفته بودم  قاطي باقالي ها.اين همه مجيد ما رو چپ و راست برد آخرش گفت راه نمي ده برگرد بالا اي تو روحت مجيد.بالا رفتنش سحت تربود.چهار چنگولي برگشتيم بالا.به محسن گفتم بيا منار رو تست کنيم اگر راه نداد از مسير تو مي رويم. محسن فقط با اون دو تا دهليز مشکل داشت.کمي استراحت کرديم و راه افتاديم.بدون هيچ مشکلي دهليز ها رو رد کرديم و روي گردنه بوديم. از گردنه تا کف يخچال شن اسکي خوبي داشت و مسير کاملا مناسب و بدون دردسري براي برگشن به حصار چال است. 3:40 کنار چادر بوديم .مجيد اصلا حالش خوب نبود و از آنجا که چادر ما پوش نداشت و احتمال بارندگي هم وجود داشت؛صلاح نبود بمانيم و برگشتيم تنگ گلو. تقريبا همه تيم ها برگشتند.تا 8 شب منتظر شديم تا يک نيسان ما رو تا قرار گاه ببره. مجبور بوديم تا فردا عصر که تيم آقاي ستوده برمي گشتند صبر کنيم.

- پيشنهاد مي کنم درتعطيلات يک روز زودتر برنامه رو اجرا کنيد تا به خاطر ترافيک برنامه تون کنسل نشه.
- اميدوارم سال آينده بتونم  برنامه اي تو منطقه اجرا کنم باقلوا...!