کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

 
سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥  

علم كوه

قرار بر اين بود كه برنامه علم از مسير حصارچال و سپس پيمايش دره سه هزار اجرا شود ولي چه طور من فقط از علم سر درآوردم خودش قصه اي طولاني است. پس از كنسل شدن برنامه اون هم در شب برنامه , چنان خورده بود تو حالم كه نگو نپرس بقول حميــــــــــد انگاري لگد عشقي خورده بودم كه بدتر از اون بود. آخه براي اين اجراي برنامه نمي دونيد چقدر ذوق و شوق داشتم. دره سه هزار را از سمت طالقان رفته بودم كه هنوز هم نه گزارش اون رو ننوشتم و نه عكسهاشو گذاشتم , طلبتون. اما تلفيق اين دو برنامه فوق العاده ميشد . از يك هفته قبل برنامه كلي دنبال نقشه و اطلاعات مسير بودم . نمي دونستم اين چهار روز تعطيلي رو چكار كنم همه ميرفتند برنامه و من مي ماندم و فكر اينكه بشينم خونه و سماق بمكم عذابم ميداد. رسيدم خونه گرسنه ام بود اما اصلا حوصله غذا درست كردن نداشتم . آخر شب بود كه ديدم محسن sms زده "كوله ات رو جمع كن و به من زنگ بزن ". محسن با ميثم و بچه هاي دانشگاه براي علم برنامه داشتند و خوشبختانه براي من هم داشتند. از ذوقم نفهميدم چه طوري كوله بستم. صبح درب شمال دانشگاه سوار شديم و محسن و ميثم و ياشار توي مسير سوار شدند. واي اين ذيليل مرده ميثم رو من يك سالي بود كه نديده بودم. بعد از روبوسي كلي بد بيراه بار هم كرديم و سر به سر هم گذاشتيم. خوب اين هم نوعي ابراز احساساته اما از نوع كوهنورديش. جاده بخاطر تعطيلات خيلي شلوغ بود اما اينقدر گرم صحبت بوديم كه نفهميديم كي به كلاردشت رسيديم. به سمت رودبارك رفتيم و قرار بود ميني بوس ما رو تا آخر جاده خاكي ببره ولي غر زدنش بعد از دوراهي سرچال و حصارچال شروع شد .  باز هم بيشتر مسير رو رفتيم و بعد هم پياده شديم و كوله ها رو برداشتيم و راه افتاديم. قبل از گوسفند سرا نهار خورديم و ساعت 14 راه افتاديم. مسير بعد از گوسفند سرا پاكوپ ميشود و دو مسير است ميسر سمت راست كه شيب كمتر دارد و مسير سمت چپ كه شيب تند تر دارد ولي در عوض دسترسي به آب وجود دارد .اين دومسير در سنگ كشتي به هم ميرسند. ما ازمسير سمت چپ رفتيم.ميثم شد جلو دار و ياشار عقب دار . كوله هامون سنگين بود ولي پيوسته مي رفتيم. زير ليزبنك ديگه خسته شده بوديم  استراحتي كرديم و 6:30 به پناهگاه سرچال رسيديم.

پناهگاه سرچال را در ضلع غربي دشت سرچال واقع شده است.از بالكن پناهگاه مي توان منظره هاي از نوك قله علم كوه و شاخكها را مشاهده نمود . قله سياه كمان نيز در سمت شرقي دشت سرچال خود نمايي مي كند . خوشبختانه از چشمه هاي اطراف آب لوله كشي به پناهگاه رسانده شده است .پناهگاه سرچال حدودا ظرفيت 100 نفر را دارد. توي يكي از اتاقهاي طبقه دوم مستقر شديم . تا شب گروه هاي مي آمدند و با سرو صداشون همه رو از خواب بيدار مي كردند. صبح محسن و ميثم زود تر از ما راه افتادند اونها مي خواستند از سمت شانه كوه به طرف خرسان بروند و ما ساعت 6:30 از سرچال به طرف علم چال حركت كرديم .

7:45 علم چال بوديم و يك ساعت و نيم طول كشيد تا شيب ريزشي رو رد كرديم و به 9:30 گردنه سياه سنگها رسيديم. پس از استراحتي كوتاه حركت كرديم . در سه قسمت از مسير كه مشرف به پرتگاه است سيم بكسل كشيده ولي ما دست به سنگ از كنارشون رد شديم . 11:30 به چانپناه سياه سنگها رسيديم.

شاخك علم و يخچال جنوبي

از جانپناه تا قله حدود يك ساعت  پيموديم و ساعت يك بعد از ظهر به قله رسيديم. رضا رفت به طرف گرده تا خبري از بچه هاي دانشگاه بگيره. حدود يكساعتي روي قله بوديم . رضا به ما گفت كه برگرديم و خودش منتظر بچه هاي گرده شد. وقت زيادي نداشتيم و  بايد قبل تاريك شدن هوا به علم چال ميرسيديم اگر به تاريكي مي خورديم تو سياه سنگها به مشكل برخورد مي كرديم .

يخچال خرسان و مسير حصارچال

زماني كه از در مورد مسير از كاظم فريديان سئوال كردم در اين مورد هشدار داد  و گفت خودش دو هفته قبل مجبور شده بود كه در سياه سنگها بيواك كند. وقتي كه يك كوهنورد باتجربه و فني با مشكل مواجه شده بود ديگه واي به حال ما.ترس از تاريكي هوا باعث شد كه سريعتر از تيم هاي ديگر فرود آمديم و ساعت 4 بعد از ظهر علم چال بوديم.احسان رو ديديم و از بچه هاي گرده خبر گرفتيم . ظاهرا اونها ساعت 4 رسيده بودند و با بيسم بچه هاي شهيد بشتي اطلاع داده بودند. با احسان خداحافظي كرديم و به پناهگاه سرچال برگشتيم . ساعت 18 پناهگاه بوديم .

يخچال علم از فراز سياه سنگها و قله سياه كمان

چايي درست كرديم و منتظر محسن و ميثم بوديم تا بيايند ولي اصلا از اونها خبري نشد . نگران بوديم نكند براي اونها اتفاقي افتاده باشد. شام رو هم خورده بوديم ساعت 9 بود كه محسن به ياشار sms زده بود كه ميثم و محسن همديگر رو گم كرده اند و محسن خودش به حصار چال رسيده بود. اصل ماجرا را به قلم ميثم بخوانيد. همه نگران بچه ها بوديم از يك طرف رضا و بچه هاي گرده و از طرف ديگر اين ميثم ذليل مرده . اصلا خوابم نمي برد . هنوز چند دقيقه اي نبود كه رفته بودم توي كيسه خوابم ه يكدفعه پناهگاه بشدت لرزيد و همه سراسيمه پريدند بيرون ولي من همچنان تو كيسه خوابم بودم . اصلا فرصت نكردم بلند بشوم چه برسه به اينكه بپرم بيرون. تا حالا زلزله را اينجوري با تمام وجود حس نكرده بودم . حالا ديگه واقعا نگراني ما بيشتر شده بود . هنوز  چراغهايي روي ديواره سوسو ميزد. ديگه خوابم نميبرد و تا صبح بيدار بودم از من بدتر اين فرشته بود كه ساعت به ساعت بيدار ميشد و از بچه ها مي پرسيد كه آمده اند يا نه. صبح ساعت 8رضا آمد و محسن هم تماس گرفت كه ميثم هم پيش اونه و شب رو توي پناهگاه رودبارك خوابيده اند .وسايل كوله محسن و ميثم بين من و ياشار و رضا تقسيم شد و اين اولين باري بود كه وقتي از كوه برمي گشتم كوله ام سنگين تر بود. تو راه برگشت هرچي بد بيراه بود نثار روح اين دو ذليل مرده كرديم.از مسير سمت چپ سنگ كشتي برگشتيم كه شيب كمتري داشت و 11 گوسفند سرا بوديم. وقتي رسيديم رودبارك تا تونستيم تو سر و كله محسن و ميثم زديم و هرچي خوراكي داشتند بين خودمون قسمت كرديم. ميثم برگشت ويلا شون پيش خانواده اش و ما هم برگشتيم تهران. باتشكر از رضا سرپرست تيم و سعيد صبور بخاطر نقشه منطقه و كاظم فريديان براي اطلاعات فني مسير.و فقط مي تونم بگم خيلي خوشحالم كه رفتم علم .خيلي ...همين .