کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

 
دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥  

ماجراجويي من - قسمت اول

دو هفته پيش را حتما به خاطر داريد آن تعطيلات كذايي و درد سرهايي كه براي همه بوجود آمده بود. حدودا 2 ماه بود كه خونه نرفته بودم و مادر حسابي از دستم شاكي بود.بعد از اعلام عيد فطر و تعطيل اعلام شدن چهارشنبه و پنج شنبه كلي حال كرده بودم چون هم امتحانم فاينال كنسل شده بود و هم فرصت خوبي براي رفتن به خونه. با خودم گفتم كي دو روز مي روم خونه و زود برمي گردم تا با بچه ها برم برنامه .دو تا برنامه بود كه نمي تونستم كدام يكي رو انتخاب كنم يك برنامه كرماكوه و يكي هم پاشوره . هر دو تا جذاب و دوست داشتني. روز عيد هرچي با ترمينال تماس گرفتم تا بليط رزرو كنم نتونستم. خلاصه لب تاپ و دوربينم رو برداشتم و كوله ام رو بستم و راه افتادم به سمت ترمينال.خيابونها بقدري شلوغ بود كه مجبور شدم مسافتي رو تا آزادي پياده گز كنم. بهر بد بختي كه بود رسيدم ترمينال. تا حالا حتي در تعطيلات نوروزي هم ترمينال را اينقدرشلوغ نديده بودم. از شانس من تمام سرويس هاي تعاوني رزرو شده بود و هيچ تعاوني هم بليط نمي فروخت.با خواهش و التماس خلاصه يكي از راننده ها قبول كرد كه برم توي صندوق اتوبوس بخوابم .چند سال پيش زمان خدمت براي رفتن به شهرضا مجبور شده بودم دو سه بار اينجوري مسافرت كنم و تجربه اش را داشتم.از اين وضعيت لعنتي حرصم گرفته بود و فكراينكهكلي آدم اون بالا روي صندلي هاشون لم دادند ومن بايد ۳ تمام ساعت توي اين دخمه مي موندم تا به خونه برسم عصبي ام كرده بود.Mp3 Player رو روشن كردم تا اين مسافت طولاني را كمتر زجرم دهد.متوجه نشدم كه كي خوابم برد ولي از سرو صداي ترمزهاي متوالي كه بيدار شدم و فهميدم كه اتوبوس گردنه گيان را طي مي كنه و بزودي مي رسم. هواي صندوق واقعا مرده بود و داشتم احساس خفگي مي كردم. وقتي كمك راننده در صندوق را باز كرد و هواي تازه به مشامم خورد انگار زندگي دوباره بهم بخشيده شده بود.پياده شدم. هواي ابري همراه با نم نم بارون و نسيم مست كننده اي مي وزيد. مدتها بود كه در چنين حال و هوايي قرار نگرفته بودم .بقول گفتني هوا خيلي دو نفره بود هر چند اصلا بهم نمي آد ولي اصولا قدم زدن در اين هوا رو دوست دارم. به خونه كه رسيدم مادر با عيدي اش غافل گيرم كرد.يك سوئي شرت سفيد خوشگل. دادشم هم روز قبل آمده بود و بعد از مدتها همه دور هم بوديم. پدرم خونه نبود و براي ديدن پدرم و مادر بزرگم رفتم بيرون . به چند تا از دوستاي قديمي هم كه فكر مي كردم آمده باشند سر زدم . و يك سري هم به پاتوق بچه هاي هيئت زدم كه ببينم برنامه دارند يا نه كه ضد حال خوردم و عصر هم زودتر از حد معمول برگشتم خونه. شب توي اين فكر بودم كه فردا رو برم دوچرخه سواري و توي ذهنم مسير هايي را كه مي خواستم ركاب بزنم ؛مرور مي كردم. صبح زود كه بيدار شدم مادرم شروع كرد به غرغر كردن كه باز كجا مي خواهي بري.آخه هروقت خونه ميروم اگر نخواهم برنامه برم مثل خرس تا لنگ ظهر مي خوام. گفتم زود برمي گردم.يذره خوراكي برداشتم و ساعت ۷:۳۰ از خونه زدم بيرون.رفتم به سمت كمربندي شهر و از آنجا به طرف الويجان اولين روستاي مورد نظرم. تنها جاده شوسه كه سمت روستا مي رفت بخاطر باران هاي بهاري و سيلابها پر از دست انداز بود و اگر كمك فنرها جلوي دوچرخه نبود مطمئنا دو سه تا كله ملق ناز زده بودم. جاده حال نميداد بنابراين مسير را از بين مزارع و باغها انتخاب كردم زيبايي هاي پاييز هزار رنگ را بيشتر ببينم و لذت ببرم.ادامه دارد ...