کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

 
سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥  

ماجراجويي من - قسمت دوم 

عشق و آرزوي سفر در عمق طبيعت در وجود همه ما هست ولي اين بستگي به خود ما دارد كه چقدر طبيعت را دوست بداريم و برايش ارزش قائل باشيم و بهترين لحظات زندگي مان را در آن سپري كنيم تا زيبايي هاي آن در جسم و روح مان نقش ببندد و خاطره اي باشد به ياد ماندني و  جاودانه ! هميشه دوست داشتم بدونم اونهايي كه درطبيعت هستند و با آن زندگي مي كنند چه احساسي دارند. شايد بخاطر اينه كه كوه مي رم و كوهنوردي مي كنم . اين سكوت و آرامش طبيعت كه من را به دنبال خودش مي كشد.درادامه قسمت اول:حركت روي برگهاي رنگارنگ درختان با آن صداي خش خش شان خيلي لذت بخشه مخصوصا اگر همراه با نغمه هاي زيباي پرندگان باشد.فقط تنها چيزي كه كم داشت يه موسيقي متن ملايم بود. كوچه باغها به خود روستا منتهي ميشد . 

چون مي دونستم مسير پر از قنات و چشمه هست اصلا آب برنداشتم. به وستا كه رسيدم رفتم سر قنات .قنات الويجان تقريبا وسط روستا بود چند دقيقه اي رو كنار قنات نشستم در همين موقع يه پيرزني آمد و رد شد و تا چشمش به من افتاد گفت :"آخر زمون شده نگاه كن ترا بخدا جوناي اين دوره زمونه ديگه حيا نميكنن با شرت نشسته تو انظار مردم!  خدا بدور". خنده ام گرفته بود نمي دونستم چي بگم شلواركم چندان كوتاه نبود. كمي آب خوردم و مسير خودم رو به طرف روستاي بعدي كه طاد بود ادامه دادم. يك بار مسير رو اشتباهي به سمت رودخانه رفتم و مجبور شدم دوباره برگردم آخه مسير بقدري جذاب و قشنگ بود كه حواسم پرت شد. هوا تقريبا آفتابي بود ولي نميدونم چرا يكدفعه رگبار شروع شد.سعي مي كردم با سرعت بيشتري ركاب بزنم تا به سرپناهي برسم ولي زمين خيس و لغزنده شده بود و در بعضي جاها واقعا گل و شل.و گير كردن لاستيك هم شده بود مكافات. يكي دو باري نزديك بود زمين بخورم. قبل از دنيجرد يه آلونك پيدا كردم و رفتم توش تا از شر بارون خلاص بشم.هنوز مسافتي نيامده بود ولي واقعا خسته شده بودم .دلم يه چايي داغ مي خواست !!! لباسم كمي خيس شده بود و اين باعث شده بود سردم بشه.ده دقيقه اي توي آلونك بودم و يه ذره خوراكي خوردم تا رگبار قطع شد ولي هنوز نم نم مي آمد.

باد بوي مست كننده اي رو از روي بوته ها و برگهاي خيس و ديوار هاي كاهگي باغها در فضا پراكننده بود . مسير جذاب و دوست داشتني و قشنگي بود و من غرق در لذت بودم و اصلا دلم نمي خواست اين كوچه باغها تموم بشه.مسيرم رو به طرف قلعه ادامه دادم. لباسم كمي خيس بودم و با سرعتي كه حركت مي كردم لرزم گرفته بود. به قلعه كه رسيدم توي يكي از كوچه ها بوي نون تازه به مشامم خورد بيشتر گرسنه ام شد ولي مثل اينكه اين دفعه ام هم بايد ضد حال مي خوردم چون هرچي گشتم تا خونه رو پيدا كنم و ازش نون بگيرم نشد كه نشد. راهم رو گرفتم و رفتم .نزديك ظهر بود و حدودا بيست كيلومتري رو ركاب زده بودم با خودم گفتم تا نقوسان ميروم و برمي گردم.باز هم مسير بيراهه! گردنه بد جوري اذيتم كرد يك شيب سنگ لاخ رو بايد بالا مي كشيدم وقتي به بالاي گردنه رسيدم دو سه تا روستا نمايان شد . نقوسان و فرك و كريان .انگاري يه تابلوي نقاشي بودند. سراريزي رو پايين رفتم و مسير بقدري و ديدني بود كه حيفم آمد بقيه مسير رو حداقل تا روستاي فرك ادامه ندهم .

چند دقيقه اي از روستا دور نشده بودم كه كه سه تا سگ از بالاي تپه به طرف مي دوند. نمي دونستم چه كار كنم برگشتم عقب رو نگاه كنم تا ببينم سگ ها چقدر بهم نزديكند كه چشمتون روز بد نبينه چرخ جلوي دوچرخه توييه دست انداز افتاد و دوچرخه كله كرد و من با صورت ولو شدم روي زمين تا آمدم به خودم بجنبم ديم سگها بهم رسيدند يكي از سگ ها پريد روي كمرم و دو تا هم بالاي سرم واق واق مي كرد كه يكي شون يه توله بود . داد و بيداد كردم تا كسي به كمكم بياد ولي مثل اينكه خودم بايد خودم رو نجات مي دادم .نمي دونم چرا توله سگه انگاري بهش برخورده باشد نامردي نكرد و پريد بازوي راستم رو گاز گرفت البته نتونست زياد دندون بگيره.به زور خودم رو از دستش خلاص كردم كه ديدم چوپونه بالاي سرم ايستاده و مي خنده . نميدونم چي بهشون گفت كه سگ ها ولم كردند .هر چي ناسزا بلد بودم نثارش كردم كه بابا سگ هاتو جمع كن. بازوم به شدت درد ميكرد و لباسم هم پاره شده بود. كف دستان هم بخاطر زمين خوردنم زخم شده بود و لي خوشبختانه دوربينم طوريش نشده بود.
آخه اتفاقي بود عمدي كه نبود.!!!!!كمكم كرد تا بلند شدم و رفت برام چايي آورد و يه پارچه اي آورد تا دستم رو ببندم. از صبح هر چي بهم خوش گذشته بود و كيف كرده بودم از دماغم در آمد. از چوپونه خداحافظي كردم و برگشتم ولي اين دفعه از جاده اصلي . در زانوها و ساق پاها هم احساس درد مي كردم وضع خيلي خوشايندي نبود مي ترسيدم سگه مريضي داشته باشه و از همه بدتر زخم صاعد دستم و بيماري كزاز. از شانس من خانه بهداشت نقوستان تعطيل بود . گردنه رو با مصيبت ركاب زدمتا رسيدم بالاي گردنه .جاده شلوغ بود و دو سه از اين دختر و پسرهايي كه با پول باباشون پز ميدند و با ماشينهاي مدل بالا شون تو جاده ويراژ مي دادند كلي تيكه بارم كردند و مسخره ام كردند.تقريبا نزديك شهر بودم يه سرازيري كوتاه تا پل روي رودخانه ادامه داشتم ولي سربالاي اون وحشتناك بود. براي همين حالت سرعت گرفتم و سرم پايين انداختم تا بيشترين شتاب رو بگيرم و در سربالايي مشكل نداشته باشم. كمي به سمت شونه خاكي جاده رفتم تا ايمن باشم ولي يكدفعه به يه چيزي خوردم و با پرتاب شدم به جلو و با كمر محكم به كف جاده خوردم .نفسم بالا نمي آمد و نمي تونستم بلند بشم. فقط صداي داد و فرياد يه پير مرد و يك الاغ رو مي شنيدم. بله تصادف كردم البته با يك الاغ !!!!!!! اين الاغه از كجا پيدا شده بود رو نمي دونم. نمي دونستم بايد بخندم يا گريه كنم . اما آنقدر درد داشتم كه گريه ام گرفت. پيرده هم ول كن نبود و داد و بيداد مي كرد كه خرم رو كشتي ! ظاهرا خورده بودم به بار خره. به بد بختي بلند شدم. البته اين الاغ كه مي بينيد اون الاغي نبود كه من باهاش تصادف كردم. 

اين حادثه دوم بود و  گفتم خدا سومي رو بخير بگذرونه. چرخ دوچرخه تاب برداشته بود. و مجبور بودم تا شهر رو هم كه كم نبود.خلاصه پياده به طرف شهر راه افتادم . با پدرم تماس گرفتم و قضيه رو گفتم .به شهر رو كه رسيدم تا بيمارستان فاصله كمي بود . پدرم و داداشم منتظرم بودند. توي بيمارستان همه از دكتر و پرستار گرفته تا دربون بهم مي خنديدند. دستم رو پانسمان كردم و دو تا آمپول كزاز و هاري هم بهم زدند و يك ماه ديگه هم بايد دو تا بزنم. در راه خونه به اين فكر مي كردم كه زندگي چه پستي و بلندي هايي داره .همه اين زيبايي و سختي ها هستند كه زندگي رو مي سازند درست مثل اين دوچرخه سواري امروزم. دلم براي آن لحظات و مكانهاي چند ساعت پيش تنگ شده بود. آن كوچه باغها و مزارع , آلونكي من رو از بارون نجات داد, پيرزني كه بهم تيكه انداخت, چوپان و سگش . همه آن جايشان را به دود و شلوغي داده بودند و من حسرت آن زيبايي ها و سكوت و آرامش را مي خوردم.
خوشبختانه سومي اتفاق نيفتاد ولي اين دو هفته اي اينقدر دردسر برايم درست شده است كه حد و حساب ندارد. مثل اينكه درد سر ها تمامي ندارد مشكل خونه و پيدا نكردن خونه مناسب , مشكلات كاري و دلخوري كه از محل كارم و مديرم دارم و ... .