کلاهه

Never give up on anything.Go over,go under,go around,or go through.But never give up.

کوچه باغها...
یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  

کوچه باغها...

این

فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش

از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را

پیچیده می‌کند.

.: شاملو :.

چند هفته ای بود که نتونسته بودم برنامه برم؛ علتش هم زندگی در یک فضای دلگیر که آمیخته با رنگ مرگ و ترس از آن بود و متعاقب آن دل مشغولی های خودم و غرق شدن در افکار ضد و نقیضی که بعد از مدتها دوباره با یک حادثه به سراغ من آمده بود. این درخود گم شدن نتیجه ای جز خستگی روحی چیزی برایم نداشت.
با محسن برنامه ریزی کردیم که آخر هفته بریم هم هن ؛ قرار بود مرتضی هم بیاد ولی بارشها همه چیز رو خراب کرد. برنامه آمادگی فرشید برای برفخانه هم به همین علت کنسل شد. تصمیم گرفته بودم که با سلیم برم دارآباد که محسن زنگ زد که بچه های دانشگاه فردا میروند پرسون بیا بریم.هواشناسی برف و باران را برای جمعه پیش بینی کرده بود. صبح که بیدار شدم باران شدیدی می بارید. به محسن گفتم بارون رو چکار کنیم؟گفت میرویم توی ماشین تصمیم می گیریم.تعدای از بچه ها کنسل کرده بودند و فقط 7 نفر بودیم.خوشبختانه راننده گیر نداد و حرکت کرد! در افجه فقط برف می بارید.حمید جلودار شد و من و محسن هم شغل شریف و شخیص عقب داری رو قبول کردیم. هوا برفی و مه آلود بود و یک فضای کاملا نوستالوژیک را بوجود آورده بود.یکی دوتا عکس گرفتم؛ واقعا از دیدن این مناظر سیر نمی شدم اگر دست خودم بود همانجا می موندم و دیگه نمی رفتم. به دشت رسیدیم. تصویر مبهمی از درخت ها در دور دست پیدا بود . هر کدام از بچه ها به سویی رفتند و کم کم در مه ناپدید شدند.احساس عجیبی داشتم و خودم رو در فضا حس می کردم.مدتها بود که چنین حسی بهم دست نداده بود.
محسن که آواز خوندش گرفته بود رفته بود بالای یکی از اون درخت ها.با توجه به زمان کم و حجم زیاد برف تصمیم به ماندن گرفته شد.محسن هم بقول خودش ایده زد: "بریم آدم برفی درست کنیم".همه دست بکار شدند و یک عروس 2 متری ساختیم ؛حتی بلند تر از قد محسن!!!.هنگام بازگشت کوچه باغهای افجه زیباتر و جذاب تر شده بود و دل کندن از اون فضا برای من سخت تر. یک ثبت لحظه ای دیگر تا شاید در آینده وقتی دلتنگش شوم یادآور خاطره ای زیبا باشد.